علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

دو روز سخت ولی عالی...

نفسم از روزی بگم که تصمیم گرفتیم بریم باغ پدر جون خوش گذرونی با دختر خاله ها و پسر خاله های بابایی و چند نفر دیگه این جوری شد که 10 فروردین روز بعد عروسی همه راه افتادن رفتن باغ ما یه خورده کار داشتیم یه ساعت بعد از بقیه راه افتادیم البته دوست نداشتم از اتفاق بد بگم برات ولی زندگی همینه دیگه خلاصه وقتی رسیدیم مسیر باغ دیدیم چند تایی ماشین وایسادن تو یه لحضه هم همچین برفی شروع به باریدن کرد که همه جا راه بسته شد من که ماشین هارو دیدم گفتم اینا یکی از ماهاست بابایی گفت نه ولی وقتی جلوتر رفتیم دیدیم دختر خاله بابا اینان که تو از سه طرف هم ماشینشو زدن ولی خدارو شکر خودشون چیزیشون نشده بود فقط ماهان جون کمی پی...
16 فروردين 1393

چهارشنبه سوری....

سلام دوستای خوبم و صد البته پسر نازنین خودم... عزیزم الام که این پست رو مینویسم برات یه روز مونده به عید خدارو شکر امسال هم با تمام خوبی ها وبدی هاش داره تموم میشه و ایشالا سال جدید سال پر از خیر رو برکت واسه خودمون و خانواده ها و دوستانمون باشه ... مامانی ماهم همه کارامونو  تموم کردیم وفقط منتظر هستیم که لحظه سال تحویل برسه ... گلم یادم رفت دیشبم شب چهارشنبه سوری بود که ماهم طبق رسم و رسومات آتیش روشن کردیم و از روش پریدیم و تمام کینه ها و بدی هایی که خدایی نکرده اگه تو دلامون بود با آتیش سوزوندیم و با دلی صاف منتظر عیدیم ... چند تا عکس هم تو گوشی عمه داری که اگه وقت کردم حتما میزارم تا یادگار...
28 اسفند 1392

این روزای دم عید ما...

سلام پسر گلم و دوستای خوبم اول یه خسته نباشید به شما هم میگم آخه این روزا خیلی خسته کننده است و خوش آیند آدم شور و حال مردم تو کوچه و بازار رو میبینه به وجد میاد چند روزی که نبودیم مشغول خرید و خونه تکونی بودم دم عید بودیم که خدارو شکر لباسهای شما که سخت ترین قسمت کار بود تموم شد آخه اصلا به دلم نمی نشست ولی اینایی که خردیم خیلی حوشگله و واقعا به دلم نشست ولی هنوز خودم و بابایی هنوز چیزی نخریدیم آخه بابایی اصلا وقت نداشت فقط یه روز بدو بدو رفتیم یه دونه میز جلو مبلی خریدم چون عسل مامان میزهامونو شکسته بود اونم خیلی دوست دارم از کارهای خونه هم که جونم برات بگه خیلی از کارهامو تموم کردم امروز صبح زود بیدار شدم که یه جارو بکشم و س...
18 اسفند 1392

جشن دندونی...

گلم رویش اولین مرواریدت مبارک     نفسم اینم عکس اولین مرواریدت      نفسم   اینم   عکسهای جشن دندونیت که مادرجون زحمتشو کشیده بود دستش درد نکنه پسرم توجشن دندونیت کلی مهمون هم داشتیم که کادوهای   خیلی خوشگلی هم برات آورده بودن که از همشون تشکر می کنیم مخصوصا علی رضا جون که خیلی زحمت کشید علی جون خیلی دوست داریم                 ...
11 اسفند 1392

دندونی 2

نانازم مامان جونم یه آش دندونی برات پخته بودکه دستش درد نکنه خیلی خوش مزه شده بود مامان جون خیلی دوست داریم  داریم عشقم اینم عکس از کادوی مامان جون  گلم ببخش که عکسات کمه سرم خیلی شلوغ بود نتونشتم زیاد عکس بگیرم  عاشقتم عمرم ...
11 اسفند 1392

تولدت مبارک...

  سلام سلام پسر خوشگلم و دوستای خوبم که همیشه به ما سر میزنین... عزیز دلم دیشب یه جشن کوچلوی خانوادگی گرفتیم و شما به سلامتی شمع سالگیت   رو فوت کردی و قدم به سه سالگی گذاشتی ایشالا که همیشه سلامت باشی و لبات بخنده که من و بابا   با هر لبخند تو انرژی می گیریم...     گلم سر سفره شام که البته مثل همیشه فقط ریخت و پاش کردی...   مشکوک به کیک نگاه میکنی شیطون... اینجا نشسته بودی میگفتی علی عروس...     عشقم اینم از آخر تولد که دیگه .... ولی اشکالی نداره مامان من از شیطنت های تو هم خوشم میاد عزیزم بازم میگم فرشته ...
11 اسفند 1392